تبليغاتX
زمـسـتــــان تـلــخ

زمـسـتــــان تـلــخ

حرف های من به ز ی ز ی

33

 

نمی دانم دلیل این همه دوست داشتن چیست!

خوب یک سیلی به من بزن ...

دیدی؟! نه من خوابم نه تو !

بیدار ِ بیداریم ...

اما هنوز حتی دلیل بودن در کنار یکدیگر را هم نمی دانیم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:6  توسط ف...ر  | 

32

 

آن گوشه از دلم را که خدا هم نتوانست پر کند ٫ را تو پر کردی...

چه زیبا  گوشه قلبم را از آنِ خود کردی و من تسلیم نگاهت شدم!

آن گوشه قلبم ٫ یعنی تمام وجود من ٫

شد تو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط ف...ر 

31

 

مانتو...

کفش...

شال جدید...

روزها را لحظه به لحظه ٫ دارم می شمارم!

نمی دانم چند روز دیگر بی تو بتوانم باشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:36  توسط ف...ر  | 

30

 

خدایا یه شهامت خیلی بزرگ ازت می خوام برای یه جای مهم برای یک تصمیم خیلی مهم!

 

 

 

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:36  توسط ف...ر  | 

29

 

نمیدونم چرا می خوام خودمو قانع کنم به اینکه نمی خوامت ٫ نخوامت!

یا به اجبار شبها رو تا صبح کاری میکنم که حتما به این فکر کنم من و تو ... برای هم نـ ـیـ ـسـ ـتـ ـیـ ـم.

یا به این فکر میکنم که ما چقدر ساده ایم .

روزهامون تلخه...خیلی تلخ.

مثل یک قهوه ی داغ ِ تلخ ِ بدون شکر می مونه !

روزها خودش تلخ میگذره ٫ دوست ندارم با دستای خودمون تلخترش کنیم.

پ ن :

دستهایم زیر چانه ام ٫ فقط نگاه می کنم سکوتم را و دل خوشی هایم که چه زیبا دل بسته ام به آن.

بعدا نوشت :

 منو می بخشی به خاطر عصبانی شدنم و سرت داد زدم  ؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:42  توسط ف...ر  | 

28

 

قشنگترین حسی که دارم اینه :

مُــطـمـَـئــِـنـَم این اتــفاق خواهد افتاد !

هیچ دلیل و مدرکی هم ندارم ٫ ولی می دونم میشه !

اگرچه حس قشنگیه ٫ اما دردسرهاش طاقت فرساست و با ارزش !

و اگر چه مدتیست از تمام خیالبافی هایم دست بر داشته ام ٫ و تمام گرفتاریها را به جان خریده ام.

نمی دانم چرا !!!

نمی دانم واقعا ارزش دارد یا ... !!!

فقط می دانم ٫ خَـرابَـت شده ام !

یعنی رو به نیستی ام !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:52  توسط ف...ر  | 

27

 

زی زی؟!...

آخر یه روز حرف دلمو به تمام دنیا می زنم!

مطمئن باش.

مهر 87 ......................................... و اکنون خرداد 88

تا کـِـی باید ........ ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط ف...ر  | 

26

 

ببین منو ...

من از کجا باید بدونم پشت این سیستمهای لعنتی قیافت یا حالت چه جوریه؟؟!!!

خوشحال ...

عصبی...

ناراحت...

ولی بدون من هم آدمم...نگرانتم...

نمیفهمم تو چته...کجایی...یا...

فقط بدون تو خودتو فقط می بینی ٫ وقتی ناراحتی ٫ وقتی عصبی ...

تا حالا با خودت فکر کردی شــــــــــــــــــــــایــَد من ناراحت بشم؟؟!! نگران بشم؟!!!

تا حالا فکر کردی وقتی دارم حرف می زنم باهات همش توی این فکرم که تو ناراحت نشی...

نمی دونم...

نمی دونم چه قدر بــَدم...

نمی دونم چه قدر برات بـد بودم...

بهم بگو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:37  توسط ف...ر 

25

 

تو می دونی این دوست داشتن چند تاست؟!...

چند تــــــــــ   ــــا ؟!

نه... انگار تـــ ــا نداره!

اصلا می دونی این دوست داشتن داره کجا می ره؟!...

نه ...!

هنوز اسم  ع   ش   ق  را جرات نمی کنم به زبون بیارم!

نه...! .... نـَــه !

هنوز نــَ ه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:49  توسط ف...ر  | 

24

 

خدا جون ؟!

می خوایی این[ آی ِ ]خدا رو تا کجا برات بکشم؟!!!

تا کجا داد بکشم؟! تا کجا اصلا برات نقاشیش کنم ؟!

هان؟

 

پ ن : آدمک آخر دنیاست بخند...

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط ف...ر  |